ارسال شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 و ساعت 3:9
دوست وبلاگی من
آروم و شمرده بخوان:
تلفن زنگ می زنه، با بی حوصلگی شمارشو نگاه می کنم و به جا نمی آرم! با صدایی گرفته می گم: بله؟ و صدای پرخش منشی تونو زودتر از شماره می شناسم!!
جودی خانم! آقای اسمیت وبلاگ شما رو خونده و دلش می خواهد یک فرصت به شما بدهد و آن هم این است که برای روز پدر شما اجازه دارید یک نامه به پدر بزرگوارتان بنویسید!!
با خوشحال فریاد می زنم: واقعا؟
آقای اسمیت چنین اجازه ای به من دادند؟ وای خدایااااااااا!! مرسی! 
بالا و پایین می پرم. داد میز نم. انگاربه من اجازه ی دیدار پدرم را داده اند! 
کاغذ ها را جلویم میگذارم و شروع می کنم به نوشتن:
بابای عزیزم............ خط می زنم
بابا اسمیت................ خط
پدر عزیزم.........................خط
حرصم می گیرد! گم می شوم! من این همه حرف برای گفتن دارم و حالا که اجازشو پیدا کردم توان نوشتن را ندارم!!
می نویسم!! این دو روز هزاران هزار نامه نوشتم و خط زدم!
دوست دارم یه نامه ی متفاوت چون پدرم بنویسم!
و حال نوبت شماست دوست وبلاگی من!
پا به پایم بودی! دیدی از دوری و غربت پدرم چه کشیدم!
می خواهم شما را دعوت کنم تا برای پدری که ندیده ایش ولی می دانی جودی دوست تو دوسش دارد بنوسی! همه ی نوشته های شما و نامه من می شود اولین هدیه و اولین نامه من به بابای لنگ درازم که علاقه ی عجیبی به سایه بودن دارد در روز پدر!!
دست به کار شو و در نظرات نامه ی خود را برای پدرم بگذار!
دوست شما: جوی در آستانه ی روز پدر!!

پ ن :
با توجه به پست قبلی و مسافرت پدرم یک سری از دوستان گلم متن های قشنگی برام نوشتن که دلم نمی اد ازشون سر سری بگذرم!! پس با ادب و تشکرفراوان این شعر ها را اینجا می گذارم:
**فرشته ی شیطون خدا
ویکی از دوستای خوب من و خدا!!
کلاغ ها با بال و پرهاي سياه و هياهويي بر بالاي سرمان پرواز مي کنند. ديدن اين
پرنده با آن هجوم سياه گاه دل آزار و خسته کننده است. با اين حال وقتي خوب
نگاه کني، مي بيني که او در پس هياهويي که هر روز صبح را با آن شروع مي
کني، حرف و پيامي گفتني دارد. فکر مي کنم قارقار کلاغ ها تکرار پيامي است که
بايد آن را با خود در ياد سپرد و آن اين است که در هر شرايطي و با هر خصوصيتي
که داشته باشي، بايد دل به زندگي و حيات بسپري که بودن و ادامه دادن اين
مسير، زيباتر از نبودن است....
زندگی باید کرد:
گاه با یک گل سرخ٬
گاه با یک دل تنگ٬
گاه باید روئید در پس این باران٬
گاه باید خندید بر غمی بی پایان...
**رسم رفاقت عزیز که خاطرش خیلی برام عزیزه
:
هوای دل تو را من می دانم و بس
چشمای بارانی تو را من می فهمم و بس
دل نگرانی تو را من درک می کنم و بس
چشم انتظاری تو را من می دانم و بس
تک تک خاطراتت را من می خوانم با نگاهی خیس و بس
گفتی عاشقی من باور کردم و بس
تو گفتی و من باور کردم و بس
در غیبت تو من برچوبه دار می مانم و بس
خورشید هنوز می درخشد بی دریغ این را من می دانم و بس
چشم انتظارم ، این را من می دانم و بس
**محمد رضا ی بزرگوار با اون قلم زیبایش
:
وقتي كه هيچ چيز نداري
وقتي كه دستهايت ويرانه هايي است بي هيچ انتظاري
حتي بي هيچ حسرتي
ديگر چه بيم آنكه تو را آفتاب و ماه ننوازند؟
وقتي ميعادي نباشد
رفتن چرا؟
دكتر شريعتي
** عمو طاهر عزیز که مثل یه عمو دوسش دارم! عمو راست می گقتی بابام برگشت وقتی پیامتونو خوندم
:
بابا حتما برگشته وقتيكه اين پيامو واست گذاشتم...................
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد..................
شاعر دنیا من اگه بودم
آغاز شعرم با کلام پدرم بود
برکه تو صحرا من اگه بودم
آب حیاتم توی دست پدرم بود
اگه گندم پوست تنم بود
اونکه با دستاش منو می کاشت پدرم بود.......
ریشمو تو خاک اگه می گذاشت پدرم بود.....
پدر جون پدر روح پدر دین و ایمونه......
پدر خسته پدر بیزار از این دنیای دیونه...
پدر نور پدر امید پدر عشق که میمونه....
پدر خندون ولی گریون از این دنیای دیونه...
از این دنیای دیونه................
از این دنیای دیونه..................
اينم يه شعر توپ تقديم به همه باباهاي دنيا... بخصوص آقاي اسميت....
**بازم می گم:همه ی خوشبختی ها از آن شما و دلتنگی هایتان تمام...
...................................جودی آبوت..............................
مرسی از همه ی شما دوستان عزیزم! تقدیم شما:

نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]