تبليغاتX
دلتنگی های دختری از ابهر

دلتنگی های دختری از ابهر

میدانم وقت نمیکنی دلت برایم تنگ شود / اما من از دلتنگی تمام وقت ها بر گشته ام


ارسال شده در یکشنبه نهم بهمن 1390 و ساعت 14:6

جناب بابای لنگ دراز س لام [گل]

ماه بهمن شد و یه عالمه کار دارم. آقایی درگیر امتحان و من درکنارش نقش زن مهربان و فداکار و بازی میکنم( خدا کنه بتونم و فقط نقش نباشه)

ماه بهمن شد و روزبه روز به 27 م (تولدم) نزدیک میشم و همش با خودم می گم یعنی به یاد کسی می مونه تولدمه؟ کیا بهم تبریک میگن و می رم تو دو سال پیش که تولد گرفتم و چقدر خوش گذشت!!!

باید خونه تکونی کنم. هم خونه کوچولوی دونفرمون و هم غار تنهاییم!!

وای من چقدر کار دارم!!!

هر چه اوضاع زندگیمون عوض می شه یه چیزی داریم که به خاطر دور بودن یا نداشتنش غصه بخوریم. الان که خدا رو شکر یه همسر صبور و آروم و مرد دارم!! دلتنگی مام برای مامان و ابهر  و دلبستگی های ابهر بیشتر می شه.

باورت می شه بابا؟ جودی و دلتنگی برای ابهری که ...!!!

حتی دلم برای داداش مهدی و میلاد و بابایی تگ می شه.

بعضی وقت ها انقدر دوست دارم برم تو بغل مامان و سرمو بزارم رو دامنش و گریه کنم و بگم دلم برای بچگی تنگ شده مامانی!! دلم برای این خونه! اتاقم!! عروسکام!! دعواهای من و داداشام!! برا همه غرغر کردن های دخترونم تنگ شده مامانی!! منو پیش خودت نگه دار. نزار برم خونمون!! نزار مامانی!!

ولی وقتی می رم پیش مامان تماما سعی مو میکنم که آروم باشم و بگم خوبم! خوب خوب بدون هیچ واژه ی دلتنگی!!

بابای پیر! شاید باورت نشه من دلتنگی هامو تو اغوش همسرم خالی میکنم و بعضی وقت ها ازش خجالت می کشم که انقدر صبور و آروم!!

بابا من عاشق آقایی ام و لی دلتنگی خانواده عذابم می ده!!

داشتن آقایی بزرگ ترین هدیه ای بوده که خدا بهم داده! ( اینو گفتم یه وقت فکر نکنی آقایی بده و برا همین دوست دارم برم پیش خانوادم!)

پیر ترین بابای دنیا که این روزا موهات بیشتر سفید شده! محض رضای خدا یه سری بهم بزن. انقدر خیالت از من راحته که خیلی وقته حتی یه خبری از خودت بهم ندادی!!

با احترام:

جودی آبوت

پ ن:

دعا کن کارمون ردیف شه و بتونیم برگریم!


برچسب‌ها: جودی آبوت, ابهر

نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 و ساعت 13:56

س لام

من اومدم. بعد از چند ماه/ نمی دونم!!!

من اومدم ولی این بار از ابهر نه!! دختری هستم از زنجان! دیگه فقط یه بابا ندارم. حالا یه آقایی هم دارم که یه موی تارشو به دنیا نمی دم.

سلام بابالنگ دراز! از کی بود اسمتو ننوشته بود. منو می شناسی؟ جودی ام!! جودی ابوت غرغرو که اززمان و زمین نق می زد! حالا شدم مثلا یه خانم1 یه عروس!یه حاج خانم! وای گفتم حاج خانم و دلم پر کشید مکه!!

چقدر یادتون کردم. چقدر به خدا سپردمتون.اسم تک تک دوستای وبلاگیم یادم بود. عمو طاهر.. منحوس... جوجه اردک زشت.. شهاب.. مریم.. فرشته ی شیطون...و ....

جای همتون خالی!!

پ ن:

نوشتن بعد از چند ماه خیلی سخته ولی به همین اکتفا می کنیم

با احترام جودی ابوت


نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 و ساعت 14:19

بابای بزرگوارم

سلام

خیلی خیلی وقته که برات چیزی ننوشتم! و اینک.... فقط چند قدم مونده تا رخت عروسی بپوشم و از خونه ی پدریم خدافظی کنم و ....

سخته وقتی بهش فکر می کنم دلم برای همه چی تنگ می شه! غرغرهای مامان. بدقلقی بابا. خونسردی مهدی. اذیت های میلاد. بی تفاوتی یه عده از دوستام...

ولی تموم می شه فقط تا فردا!!! دلم تنگ می شه

بابا سخته! خیلی سخته دل کندن

برام دعام کن! دعا کن فردا عروسیمون خوب و خوش باشه و به همه خوش بگذره!

دعا کن کنار مرد زندگی خوش و آروم باشم. دعا کن تو خونه ی نقلی مون صفا و عشق فوران بزنه! دعا کن همه چی آروم باشه! دعا کن حالا که خدا صدامون کرده و ۴ روز بعد از عروسیمون راهی مکه هستیم قدر سفرمنو بدونیم و بنده های خوبی براش باشیم. 


نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389 و ساعت 14:6

سلام بابا!

سلام بزرگوار!

امروز فهمیدم قصه ی من چقدر با قصه ی جودی زمان بچگی م فرق داره.جودی دوران بچگی ام وقتی ازدواج کرد همسرش همون باباش بود و من.. قرار نیست هومن بشه بابایی که لنگاش درازه!

من اینو نمی خوام. می خوام هنوز بنویسم. از خودم. از مرد زندگیم. از زندگیم و حتی از بچه هایی که خدا بهم می ده!

می خوام هنوز بابا برام یه رویا باشه. یه تصور. یه سایه. یه عصا. یه کلاه. که همیشه لنگای درازشو تو دیوار ببینم و خودشو...

که همیشه تو دلم بگم کی می یای سراغم؟ کی می آی دنبال دختر کوچولویی که اشکاشو دیدی؟ کی می آی سراغ جودی که نوازش پدرانتو نه تنها الان برای خودش !! بلکه برای خودش و همسرش می خواد!

بابا!

بهت معرفی می کنم: هومن همسر محترم بنده!( که هنوز اسمش تو شناسنامم نیومده) یه بچه آروم و جذاب. مهربون و دلربا. یه ورزشکار بزرگ که نگاه پاکشو به صد تا دنیا نمی دم!

آره بابا! این همسر منه! می خواستم باهاش اشنا بشی! می خواستم بهش بگی مواظب دختر کوچولوم باش!

بابا هومن مردیه که باید باشه! اونی که سالها دنبالش گشتم و نمی دونم خدا چه طوری سر راهم قرار داد. کسی که می دونم با نگاهش- با دستاش- با قلبش آروم می شم و غم دنیا تموم می شه.

نمی گم برام دعا کن که همسر خوبی باشه. ازت می خوام برای من دعا کنی که لیاقتشو داشته باشم.

مرد پاک من باید لایق بهتر از من می شد. اگر چه که خودش می گه من همونم که باید باشم ولی...

برامون  دعا کن

می گن دعای باباها برای خوشبختی دخترشون سعادت می آره

تو که جز من دختری نداری ؟

پ.ن:

* آقایی من امروز امتحان داره - یعنی الان سر جلسه ی امتحانه- خدا جون همه ی جوابارو بهش برسون!

* از همه ی تبریک شما دوستان ممنون. قسمت شما !

* این روزا همه خوشحالن و همه بهم تبریک می گن. این روزا لپام تند تند قرمز می شن. این روزا همه تو تکاپویین. این روزا..

خدا جون مرسی که کسی رو جلوی پام قرار دادی که همه دوسش دارن ازت می خوام این روزا نذاری فشاری روش بیاد!

* من مال توام!


نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 و ساعت 13:24

سلام بابای من!

سلام تاج سر من!

سلام نفس من!

آره می دونم! از دستم شاکی هستید. می خواین سرم داد بزنید که این مدت کجا بودم که سراغی ازتون نگرفتم ولی بابای عزیزم نبودن به معنی فراموشی نیست!همیشه و همه جا به کسی فکر می کنم که بهترین بابای دنیاست و یه سایه بلند داره و عصا و کلاه!

آره بابا! دختر کوچولوت داره عروس می شه! بدون حضور شما! با سایه ی شما! با دعای شما و آرزوی خوشیختی برای دخترت!

دیروز مراسم خواستگاری بود. دیروز داماد و محک زدم. بهش فکر کردم. دسته گلشو بو کردم. نگاش کردم و دیدم همینه که باید باشه.

بابا! مرد آینده من تعصب پدرمو داره- صفا و پاکی دایی مو داره- خنده و شیطونی میلاد داداشو داره و سادگی داداش مهدی رو داره.

دیروز تو خونه ی ما اشک بود و خنده. مهدی وسط مجلس بغض کرد و تهران رفتن و بهونه! از مجلس پا شد. میلاد یه جا ننشست و هی رفت و اومدو بعد...

وقتی بابا نظر مثبتشو اعلام کرد میلاد گریه کرد! که حاضر نیست خواهر یکی یکدونشو بسپره به شهر غریب!

حاضر نیست دوری خواهر عزیز کردشو تحمل کنه! به بابا می گفت بگو نه! بگو نبرتش! بگو این رسم نیست! بابا دلیل بیار! بابا بزن زیرش! بابا شوهرش نده!

میلاد گفت و گریه کرد! بغض کرد! و اشک همه ی ما رو در آرود!!

مهدی اس ام اس داد که نمی دونه طرفم می تونه خوشبختم کنه یا نه! که نمی تونه تحمل کنه خواهرشو ببرن! ولی هر چی که بشه پشت آبجی کوچولوشه!!!

چقدر سخته!ازدواج.. ازدواج.. ازدواج..

لیلا ها !دوستای عزیزم دیشب اومدن خونمون! باهم گریه کردیم! با هم بغض کردیم! چطوری جلوشون خودمو نگه داشتم نمی دونم! فقط دیدم که چطوری چشاشون پر شد!

با دایی سر ازدواجم حرف زدمو می خواستم نظرشو بدونم! من برق چشای دایی مو دیدم!

بابا! چرا چشات پر شد بابای من؟ دخترت داره عروس می شه! بی حضور شما؟ این که ناراحتی نداره؟ مگه عروسی خوشی نیست؟ پس بغضت برا چیه؟

نگرانمی! نه بابا!نگرانم نباش! همه  می گن! خودمم می گم:

طرفم آدمه!خوشبختم می کنه

فقط برامون دعا کن

بابای من! دعا

جودی در آستانه ازدواج


نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 و ساعت 14:7

سلام بابای عزیزم

اومدنت تو وبلاگم نه!! تو خونه تنهاییم انقدر بهم انرزی داد که بعد مدت ها هوس نشستن کردم!

بی میلی و بی اشتهایی چیزی ست که از اولین روزی که پذیرفتید دخترتان شم همراه من بوده!

بهش می گن: بی اشتهایی عصبی! تفکر نبودنتان. تفکر بودنتان. تفکر ساعت ها. تفکر نگاه ها. تفکر خاطرات خوش... همش می شه بی اشتهایی!

الان دارم به این فکر می کنم که آخرین بار کی غذای درست و حسابی خوردم و جوابم اینه:

دو هفته قبل! تو دفتر کارتان! وقتی منشی تپلتون بهم گفت احتمال داره سر وقت بیاید و پدرم پیام فرستاده که ناهار مهمانشان باشم! از ذوق دیدنتان غذای کافی خوردم ولی نیومدید..

گولم زدید! گولم زدید..

روز پدر .. روز پدر سایه من بود! ولی باز نتونستم ببینمتون!

بابا! بابای سایه ای من!

دوستان وبلاگیم یه عالمه نامه ی خوشگل براتون نوشتن! همه رو آوردم و دادم به منشی تون!

نامه ی خودمم گذاشتم کنارش!

ای کاش حالا که اومدی به خونم، بهم می گفتی جودی خوندم! دوستای جودی خوندم!

ولی بابا...

نکنه نخوندیشون؟ نکنه وقت نداشتی؟

وای بابا!

دلم برات تنگ شده!

حوصله ی نوشتن دیگه ندارم

بابا!

دلتنگتم!

بابا!




نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 و ساعت 3:9

 دوست وبلاگی من آروم و شمرده بخوان:

تلفن زنگ می زنه، با بی حوصلگی شمارشو  نگاه می کنم و به جا نمی آرم! با صدایی گرفته می گم: بله؟ و صدای پرخش منشی تونو زودتر از شماره می شناسم!!

جودی خانم! آقای اسمیت وبلاگ شما رو خونده و دلش می خواهد یک فرصت به شما بدهد و آن هم این است که برای روز پدر شما اجازه دارید یک نامه به پدر بزرگوارتان بنویسید!! 

با خوشحال فریاد می زنم: واقعا؟ آقای اسمیت چنین اجازه ای به من دادند؟ وای خدایااااااااا!! مرسی!

بالا و پایین می پرم. داد میز نم. انگاربه من اجازه ی دیدار پدرم را داده اند!

کاغذ ها را جلویم میگذارم و شروع می کنم به نوشتن:

بابای عزیزم............ خط می زنم

بابا اسمیت................ خط

پدر عزیزم.........................خط

حرصم می گیرد! گم می شوم! من این همه حرف برای گفتن دارم و حالا که اجازشو پیدا کردم توان نوشتن را ندارم!!

می نویسم!! این دو روز هزاران هزار نامه نوشتم و خط زدم!

دوست دارم یه نامه ی متفاوت چون پدرم بنویسم!

و حال نوبت شماست دوست وبلاگی من!

پا به پایم بودی! دیدی از دوری و غربت پدرم چه کشیدم!

می خواهم شما را دعوت کنم تا برای پدری که ندیده ایش ولی می دانی جودی دوست تو دوسش دارد بنوسی! همه ی نوشته های شما و نامه من می شود اولین هدیه و اولین نامه من به بابای لنگ درازم که علاقه ی عجیبی به سایه بودن دارد در روز پدر!!

دست به کار شو و در نظرات نامه ی خود را برای پدرم بگذار!

دوست شما: جوی در آستانه ی روز پدر!!

پ ن :

با توجه به پست قبلی و مسافرت پدرم یک سری از دوستان گلم متن های قشنگی برام نوشتن که دلم نمی اد ازشون سر سری بگذرم!! پس با ادب و تشکرفراوان این شعر ها را اینجا می گذارم:

**فرشته ی شیطون خدا ویکی از دوستای خوب من و خدا!!

کلاغ ها با بال و پرهاي سياه و هياهويي بر بالاي سرمان پرواز مي کنند. ديدن اين
پرنده با آن هجوم سياه گاه دل آزار و خسته کننده است. با اين حال وقتي خوب
نگاه کني، مي بيني که او در پس هياهويي که هر روز صبح را با آن شروع مي
کني، حرف و پيامي گفتني دارد. فکر مي کنم قارقار کلاغ ها تکرار پيامي است که
بايد آن را با خود در ياد سپرد و آن اين است که در هر شرايطي و با هر خصوصيتي
که داشته باشي، بايد دل به زندگي و حيات بسپري که بودن و ادامه دادن اين
مسير، زيباتر از نبودن است....

زندگی باید کرد:

گاه با یک گل سرخ٬

گاه با یک دل تنگ٬

گاه باید روئید در پس این باران٬

گاه باید خندید بر غمی بی پایان...

**رسم رفاقت عزیز که خاطرش خیلی برام عزیزه:

هوای دل تو را من می دانم و بس
چشمای بارانی تو را من می فهمم و بس
دل نگرانی تو را من درک می کنم و بس
چشم انتظاری تو را من می دانم و بس
تک تک خاطراتت را من می خوانم با نگاهی خیس و بس
گفتی عاشقی من باور کردم و بس
تو گفتی و من باور کردم و بس
در غیبت تو من برچوبه دار می مانم و بس
خورشید هنوز می درخشد بی دریغ این را من می دانم و بس
چشم انتظارم ، این را من می دانم و بس

**محمد رضا ی بزرگوار با اون قلم زیبایش:

وقتي كه هيچ چيز نداري
وقتي كه دستهايت ويرانه هايي است بي هيچ انتظاري
حتي بي هيچ حسرتي
ديگر چه بيم آنكه تو را آفتاب و ماه ننوازند؟
وقتي ميعادي نباشد
رفتن چرا؟
دكتر شريعتي

** عمو طاهر عزیز که مثل یه عمو دوسش دارم! عمو راست می گقتی بابام برگشت وقتی پیامتونو خوندم:

بابا حتما برگشته وقتيكه اين پيامو واست گذاشتم...................
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد..................

شاعر دنیا من اگه بودم

آغاز شعرم با کلام پدرم بود

برکه تو صحرا من اگه بودم

آب حیاتم توی دست پدرم بود

اگه گندم پوست تنم بود

اونکه با دستاش منو می کاشت پدرم بود.......

ریشمو تو خاک اگه می گذاشت پدرم بود.....

پدر جون پدر روح پدر دین و ایمونه......

پدر خسته پدر بیزار از این دنیای دیونه...

پدر نور پدر امید پدر عشق که میمونه....

پدر خندون ولی گریون از این دنیای دیونه...

از این دنیای دیونه................

از این دنیای دیونه..................

اينم يه شعر توپ تقديم به همه باباهاي دنيا... بخصوص آقاي اسميت....

**بازم می گم:همه ی خوشبختی ها از آن شما و دلتنگی هایتان تمام...
...................................جودی آبوت..............................

مرسی از همه ی شما دوستان عزیزم! تقدیم شما:


نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389 و ساعت 12:0

بابای مسافر من سلام

دوشنبه:

زنگ زدم به منشی تون! ازش خواستم بهم یه وقت بده تا بیام ببینمتون! التماسش کردم که بابا! دل من برای بابای پیرم تنگ شده! من و من کرد! نمی دونم چی شد! هول کردم! نکنه خدای نکرده یه اتفاقی براتون افتاده؟ نکنه قرصاتونو به موقع نخوردید؟ نکنه ابر و  باد ناغافل شما رو به جای شکوفه های بهاری اشتباه گرفته باشن و سرماتون داده باشتن!! ولی ... نه! خدا رو شکر که سالمید! شنیدم که رفتید سفر! برای پیدا کردن هوای بهتر! برای استراحت!چرا بی من؟ چرا به من نگفتید؟ چرا فکر نکردید منم یه سفر میخوام؟ منم می خواستم بیام...

بابا! منشی تون گفت چهار روز سفر هستید و در شهر نیستید! چهار روز دورتر از همیشه هستید! دلم براتون تنگ میشه! این چهار روز رو براتون می نویسم تا وقتی اومدید بخونید و بدونید چی کشید!

خوش بگذره! دوستون دارم!

سه شنبه:

به قولم عمل کردم! مثل بچه های خوب رفتم  سر درسم! شروع خوبی بود. یه اس ام اس بدجوری منو تو فکر برد!!

جودی خانم! بابای شما حالش خوب نیست. فشار امروزش رفته رو 15! به نظر شما چه کنم؟

ای خدا کار دنیا رو می بینی!! منشی بابا بعد این همه مدت دست و پاشو گم کرده و خبر ناخوشی بابا رو بهم می ده و ازم می پرسه چه کنم!!

به تکاپو می افتم! نگران می شم! بابا باهام حرف بزن! چی شده؟ آخه چرا....

عمه ی مهربون بابا بهم خبر میده جودی نگران نباش! بابا در خوردن نسکافه زیاده روی کرده! حالش خوبه!

حرصم می گیره!دوست دارم تک تک اون موهای نداشته ی منشی تونو بکنم!دوست دارم بیام تو بغلتونو گریه کنم! بگم چرا مراقب خودتون نیستید!!

الان خوبم بابا!وقتی شما خوبید منم خوبم!

چهارشنبه:

کلاس زبان رفتم. از صبح در گیر خوندن بودم. نمی خوام شرمنده ی شما بشم! خدا شکر که بهترید. دلم براتون تنگ شده.

پنج شنبه:

هر وقت شما مریض می شید دو روز بعد این منم که مریضم!! چرا... نمی دونم!

با پویا و مهسا رفتیم برای انتخاب لباس عروس! لباسا خوشگل بودن! وای بابا!! اونجا تو دلم گفتم زود منو تو لباس عروس ببینید! یه اس ام اس از منشی تون: آقای اسمیت فرمودند که باسلق دوست دارید یا راحت الحلقوم !! و من جواب دادم: بهشون بفرمایید هیچ چیزی جز سلامتی ایشان!! شب حالم خوب نبود. داشتم می مردم! می دونم چرا به این روز افتادم! دقیقا یک هفته اس که لب به غذا نزدم!! خواهش می کنم ناراحت نشید! دست خودم نیست به خدا!! در حال مرگ و زندگی فقط یه چیز از خدا خواستم: دیدار شما!!

جمعه:

سفرتون به سلامت تموم شد. می دونم که الان تو راهید! خدا همراهتون. خدا کنه با خوندن این مطالب یه رحمی به دلتون بندزید و از سایه بودن در بیاین!

بابای گرامی من! می خوام ببینمتون!

پ.ن:

کنارت که می آیم آرام و کوچک می شوم

با هرنوازش تو

معصوم تر می شوم

عقربه ها به عقب بر می گردند

یادم می رود که تمام بزرگسالی ها

بیرون در خانه ات

این بار و همیشه به انتظارم نشسته!


نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه هشتم خرداد 1389 و ساعت 0:50

قصه ی تولد ما آدم ها چیز عجیبیه!

هر سال نا خواسته قد مي كشيم

با كيك

بدون كيك

و كسي لباس هاي ما را كوچك مي كند

كه بو نبريم

هر سال کسی تو شناسناممونو دست کاری می کنه و ما به روی خودمون نمی آریم.

شاید تولد بهونه اي باشه واسه به ياد آوردن كسايي كه دوسشون داريم واسه به ياد اوردن كسايي كه خيلي وقته سراغي ازشون نمي گيريم ولي تولد تو واسه من يه معني ديگه داره آخه لازم نيست كه تو ذهنم دنبالت بگردم لازم نيست كه به يادت بيارم. مگه می شه یه نفر مدام دور و برت باشه و فراموش کنی تولدش کی ؟  مگه می شه به روی خودت نیاری که خرداد ماه چه روزایی رو به نام خودش ثبت کرده؟

امروز تولد تویه

تولد بهترين من- بهترین دوست- بهترین هم راه- بهترین... (هزارتا بهترین و میتونم کنار هم بنویسم!)

چی می تون بگم که همه ي حرفا و آرزوهاي خوب و با هم داشته باشه ؟

هیچی!

جز اینکه دوست نامریی من برای همه! و مرئی برای من! تولدت مبارک!

زود زود به آرزوهای قشنگت برسی!

پ.ن:

تو مرا می فهمی...

من تو را می خواهم...

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.

تو مرا می خوانی...

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

و تو هم می دانی...

تا ابد در دل من می مانی...


نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه یکم خرداد 1389 و ساعت 21:56

بابایی که قد دو دنیا دوستت دارم سلام

دیگه بسه! دیگه سکوت و تنهایی بسه! دیگه خود خوری و عذاب بسه! من اومدم! به حرفای باباترین بابای دنیا گوش کردم و اومدم! اونم تو یک خرداد که اولین و سخت ترین اعتمادو تو این روز به بابا بودنت کردم!دوست دارم یک خردادم نارنجی رنگ باشه! عین خودتون!

برگشتم تا بگم برات می جنگم بابا!

میدونم سختی کشیدم!می دونم خیلی حرفا شنیدم! می دونم بد شدم! گریه کردم! زدم تو دل کوه و فریاد زدم! می دونم .......... آره همه ی اینا رو می دونم ولی ازهمه مهمتر خوب می دونم که شماهمیشه و همه جا باهام بودی و دستمو گرفتی تا بلند شم!

دوستت دارم بابا!عاشقونه دوستت دارم! و همیشه برای همه چیز ممنونتم!

من اومدم..

برای شما... برای بابایی که بارها صدام کرد تا برگردم!

برای خواهری که دردشو خیلی خوب می فهمم! برای مریمم!

من اومدم!

پ.ن:

بعد یه مدت ننوشتن سخته دوباره نوشتن! به همین اکتفا می کنیم!

مریمی ایمیلتو برام بفرست حتما.

درس خوندنمو شروع کردم! می خوام کمکم کنید تا همین جوری ادامه بدم!راستی فارغ التحصیل شدماااااااااا

تولد یه عزیز که عزیز واقعیه مبارک! باشم که تا صد سال بعد چنین روزی رو براش جشن بگیرم!

از همه ی دوستان وبلاگی که اومدن و سراغمو گرفتن و ازم خواستن برگردم ممنونم!

راستی این روزا همه تو استخدامی آموزش و پرورش شرکت می کنن شماچطور؟


نویسنده : [ جودی ابوت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © jooooooodi All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme